داستان های معمّایی

گر این رازها آشکارا کنی ز خاک سیه مشک سارا کنی

داستان های معمّایی

گر این رازها آشکارا کنی ز خاک سیه مشک سارا کنی

داستان شماره شش

شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۴:۴۴ ب.ظ

بیست و دوم ژوئن بود. قطار در یک جاده ریلی مستقیم از شرق به غرب مکزیک در حرکت بود. داخل واگن اصلاً شبیه به واگن‌ قطارهای خارج شهری نبود. صندلی‌های خشک و ناراحت‌کننده آن به دیواره قطار چسبیده و دو به دو روبروی هم قرار داشتند. هوای داغ از درب زرد نیمه باز جلوی واگن به داخل می وزید و مستقیم به صورت جاناتان می خورد.

در همین لحظه بود که او قلم و کاغذ اش را از جیب داخل کُتش بیرون آورد و شروع به نوشتن کرد:

« مری عزیزم،... تولّدت مبارک... این را بدان که من در هر شرایطی تو را فراموش نمی‌کنم. هر تاریخی را از یاد ببرم بیست و دوّم ژوئن را فراموش نخواهم کرد. روزی که تو با یک رسالت به این دنیا آمدی... رسالت عشق که بی‌شک از تمام رسالت‌ها بالاتر است... امروز که در این قطار وسط بیابان های مکزیک در یک خط مستقیم به سمت غرب در حرکت هستم چیزی ندارم که تقدیمت کنم، تنها این عکس را که موقع نوشتن این نامه گرفتم برایت می‌فرستم، تا بدانی چقدر اینجا در این واگن، جای تو در کنارم خالیست. »

عاشق تو

جاناتان

سوال : وقتی مری عکس و نامه جاناتان را دید بسیار ناراحت شد و تصمیم گرفت در ادامه رابطه با او تجدید نظر کند.

چه چیزی مری را آزرده خاطر کرده بود؟

--------------------------------

پی‌نوشت: متن از امیر کوشامنش و عکس‌ متعلق به هنرمند اِلسا بلیدا می‌باشد.

-

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۱۴
امیر کوشامنش

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی