داستان های معمّایی

گر این رازها آشکارا کنی ز خاک سیه مشک سارا کنی

داستان های معمّایی

گر این رازها آشکارا کنی ز خاک سیه مشک سارا کنی

داستان شماره هشت

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۴۸ ق.ظ

دیگر تنها به اندازه یک دست با بهشت فاصله داشتیم. بهشتی که حالا از نزدیک طور دیگری به نظر می رسید. خبری از آسمان آبی و هوای پاک نبود. بیشتر شبیه دالانی در زیر زمین بودکه ریشه درختان از بلندای آن رو به پایین سرازیر بودند. مردمان از هر نژادی، سیاه و سفید، سیبیلو یا مو قرمز، حتی روستاییان آن مناطق، حالا دیگر به آنجا مهاجرت کرده بودند.

بعضی از آنها در منجلاب گرفتار شده و در حال غرق شدن بودند و رسانه هایی که بیشتر از همیشه از مردم و درد و رنج آنها فاصله داشتند.

آقای فنیانک لبخند رضایت بخشی به لب داشت و مدام میگفت: «خدایا شکرت، خدایا شکرت» بدری در دستان محمد از فرط گرسنگی بی تابی می کرد. و مرد سفید پوست با طناب قایق را نگه داشته بود. همه چیز داشت سرانجام شکل مناسبی می گرفت. من نیز اتفاقات ناگوار را به پرده فراموشی می سپارم و مدام نوید روزهای خوب را به خود می دهم. این را نباید فراموش کرد بالاخره رسیدن به هر چیزی تقاصی دارد.

 






سوال: با توجه به متن و عکس مشخص کنید به چه دلیل همه سرنشینان قایق بادی از رسیدن به بهشت (اروپا) خوشحال و خوشنود نیستند؟

---------------------------------------

پی نوشت: متن از امیر کوشامنش و عکس از هنرمند پاتریک ویلاک می باشد.


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۲۵
امیر کوشامنش

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی