داستان های معمّایی

گر این رازها آشکارا کنی ز خاک سیه مشک سارا کنی

داستان های معمّایی

گر این رازها آشکارا کنی ز خاک سیه مشک سارا کنی

داستان شماره یک

سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۴:۱۲ ب.ظ

به ندرت پیش می‌آمد پیتر در این ساعت پا به خیابان بگذارد، اما قابل پیش بینی بود که او هم مثل بقیه گرسنه شود. از آنجائیکه که چیز قابل خوردنی در خانه نداشت در کوچه پس کوچه های شهر به دنبال غذا افتاد. نیازی به چتر نداشت چون عادت داشت حداقل یک دست خود را آزاد نگه دارد تا بتواند با ریتم راه رفتن خود آن را تکان دهد، اگر هم قرار بود با مترو سفر کند باز هم نیازی به چتر نداشت. پس آوردن چتر مسخره بود. بوی وسوسه‌کننده غذا از مغازه های اطراف به درون پیاده‌رو می‌وزید. اما او غذاهای آنها را دوست نداشت. زرق و برق شهر چشم‌ها را به سمت خود می‌کشید و به همین خاطر کمتر کسی به او توجه میکرد.

سوال: او کیست؟

(لطفاً جواب خود را در گروه تلگرام اعلام نمائید.)

--------------------

پی نوشت: متن از امیر کوشامنش و عکس از هنرمند فرانک باهبات می باشد.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۰۳
امیر کوشامنش

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی